تبليغاتX
دخترک باکــره


دخترک باکــره

اسپیکرها خاموش.زیر13سال واردنشوید

دوستای خوب ومهربونم چطوریییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییید؟؟؟ می دونید چیه؟؟؟ دیشب بعدازکلی گریه وگوش دادن به آهنگ های هایده وابی وداریوش فهمیدم دنیادست کیه...!!! دنیا دست منه..!!! می خوام خوشحالو شادوخندان باشم...!!! می خندم..می چرخم...خوشحالم... +دیوونه نشدم..بودم..امااحساس می کنم خیلی خوبه اگه علکی به خودم بگم :بیخیال آوا... +اینم آدرس وبم گرچه هنوز درست وحسابی نشده.... shadanam.blogfa
نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/18ساعت 19:48 توسط (...؟!)| |

مثل باد سرد پائیز...تب لعنتی به من زد...

 

بسمه خدا..چرااینقدرزجرم می دی...؟؟

خداچه گناهی دارم..خدا...خدا...ای خدا باتوام...

نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/18ساعت 4:23 توسط (...؟!)| |

سلام..

باین که همه می دونن که این وبلاگ خیلی موفقی بود..وهست...

اما نویسنده اش خیلی موفق نیست..نمی تونم دیگه بنویسم..شرمنده همه ی دوستانم هستم..

کسانی که واقعابامن بودند واز نوشته ی دخترک (اولین نوشته ام)بامن بودند همیشه یک نوع ابهام..سردرگمی..دوگانه گی..وتوهم رو دیدن..وهمیشه ازم درمورد همشون پرسیدن...این پست رو که آخرین پستم خواهدبود ودارم براتون می نویسم..تقریبا همه چیز رومی گم...من خیلی موقع ها خسته بودم..ازهمه چیز وهمه کس..داغون بودم..از بس که زیادحرف زدم ویاکسی متوجه ام نشده یا نخواسته بشه روآوردم به کوتاه نویسی ومبهم گوئی...چون خودم هم مبهم شدم..واقعاعلاقه ی به وبلاگ عوض کردن ندارم وحالاهم نخواهم کرد... اما اینجاتنهاجای هست که بهم آرامش می ده...خیلی چیزای کمی هستن که این حس رو بهم می دن..مثل آهنگ های متال...آهنگ های داریوش ..البته قدیمی هاش...باران...وتاریکی وهم آلود..این نظرشخصیم نیست که یه روانی ام...بلکه یه نظرکاملا جدیه...وهمه به این موضوع پی بردن..خوب..خسته ام..یه خسته گی جسمی..روحی..وعقلی دارم...درظاهر خیلی هم شیطونم وحاظربه جواب اما اونائی که باهام بودن به این باوررسیدن که واقعا خیلی بدجنس وبدطینتم..خدا می دونه دل چنتا جوون رو شکستم ودارم می شکنم..امیدوارم که هیشگی به حال وروز من نیفته..که دارم دین وایمونم رو به بادمیدم..فقط بگم که نه هدف دارم..نه علاقه..نه امید...از همه چیز خسته وگرفته..مرده..شاید یه روز برگردم..نمی دونم می تونم بهترازحالابنویسم یا نه..اما می تونماین قول روبدم که یه روزی اوا برمی گرده...دخترک برمی گرده...یه روزی...روزی که دنیارو گشتم...خب...آوادیگه خسته شد...واقعا..الان که دارم می نوسم انگاریه چیزی نیشگونم می گیره...یه چیزی عذابم می ده...فقط بگم ازنوشته ی اخرم هیچ نوع ارضائی نشدم..بایه حس بددارم می رم...چون حرفام رونتونستم بزنم..مثل پست ای قبلم...نقطه چین...علامت سوال...تعجب...پرانتز...تاسلامی دیگر... خدا نگه دار....

نوشته شده در دوشنبه 1386/11/15ساعت 17:44 توسط (...؟!)|


Design By : Night Skin