تبليغاتX
دخترک باکــره


دخترک باکــره

اسپیکرها خاموش.زیر13سال واردنشوید

مادر بزرگم من رو بزرگ کرده ...

راستش من وقتی چندماهم بود بچه طلاق شدم.. مادرم رفت و ازدواج کرده و دوتا دختر به نام روشنک ۱۷ ساله و مهدیه ۱۳ ساله که پارسال اونقدر اسرار کرد تا واسه اولین بار برم ببینمش و بعدش هم رابطه تلفنی رو بعد از یک بار دیدار به هم زدم..

بعد از طلاقشون من و پدربزرگ خدابیامرزم که دوسال پیش فوت کرد بر اثر فلج که تدریجی و زجر آور و جانکاه بود ومادر بزرگم که حالا سکته مغزی کرده باهم زندگی می کردیم تو زندگیم خیلی بدبختی کشیدم.. خیلی بیچاره گی کشیدم.. خیلی تو سری خوردم... من بودم و دوتا عمه و بابائی که سال به سال نمی دیدمش.. تا ۷ سال پیش که بلاخره اومد با ما زندگی کنه..  بابام هنوز مجرده.. خوبه اما باهاش کنار نمی یام... ۸سال پیش وقتی ۱۳ ساله بودم عاشق پسر دائی بابام شدم.. اسمش امیر بود... اگه الان بود می رفت تو بیست و هشت سالگی.. پارسال تو ۳۰شهریور فوت کرد... سوختم آتش گرفتم.. از غریبه و آشنا کشیدم... و حالا از همه بدتر از زندگی و دنیا می کشم... من همینم.. همین... من فقط زجه می زنم... نعره می زنم تا خالی شم اما نمی شه... دیشب نسخ بودم... اونقدر خورده بودم و کشیده بودم که داشتم می مردم.. نصفه بطری گرنس (وتکا قرمز) با نصفی ابسولوت طالبی خوردم.. بعدشم شیشه کشیدم.. خودمو خفه کرده بودم... اونقدر حالم بد شد که بالا اوردم.. دیگه تحمل ندارم.. مستی ام دیگه درد منو دوا نمی کنه...

این زندگی و بیو من بود... فعلا نیستم... تا بعداْ واسم دعا کنید

نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/05ساعت 13:59 توسط (...؟!)| |

ازم گرفتنش... نمی تونم توصیف کنم حالم رو.. داغونم.. پر از حسرتم..پر از استرس...پر از اضطراب.. پر از هیچی و یه غم دوری عجیب از عزیزم.. مامانیم.. با عمه ام دعوام شد و من رو از خونش بیرون کرد.. اومدم پناهم رو به بلاگم بیارم... اومدم مجازی بشینم تو وبلاگم و منتظرشم تا ببینم عزیز چی میشه.. و این غم لعنتی.. و این سر درد های میگرنی لعنتی تر.. و این من نکبتی لعنتی که با همه وجود از وجود نکبت بارش متنفرم... برو آوا... برو بمیر... برو به درد بی درمونت بمیر.... برو بمیر.. آوا بدبختی همیشه.. همیشه... آخ نمی دونید چقدر زجر کشیدم.. همه ی موی رگ های مغزم و چشمام مثه نبض می زنه... من عزیزم رو می خوام کسی که هنوز آرومم می کنه. تنها کس زندگیم که هیچی ازش نمونده جز یه پاره استخون روی یه تخت خواب و یه چشم باز که فقط نگام کنه.. فقط نگام کنه و نتونه یه کلمه به زبون بیاره.. فقط دستم رو آروم فشار بده و با حالت نگاهش بهم بفهمونه که تنها کسی هستم که نگرانمه و خیلی دوستم داره... خدا دلگیرم ازت... خدا دلگیرم ازت... روزگار.. دنیا همه ی چیزی که بهت سرنوشت می گن ازت بیزارم... بیزارم.... بیزارم.... بیزارم....
نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/04ساعت 13:58 توسط (...؟!)| |


Design By : Night Skin