دخترک باکــره
اسپیکرها خاموش.زیر13سال واردنشوید
ساعت ۶:۳۰ امروز به رحمت خدا رفت............ بالا سرش بودم که فوت کرد............. دعا کنید که خودکشی نکنم........................
عسل كه اومد اونم ناباورانه يكمي به عزيزش نگاه كرد و بعد با جيغ و هيجان به سوي گوشي خودش و من پريد تا هرچه سري تر به كسي خبر بده.. مثه ديوونه ها گاز اكسيژن رو روي تراكشنش گذاشتم و فرياد كشيدم: امير آقا كمك....
امير صاحب خاونه عمه ام از حياط با تعميركار آب گرمكن اومدن تو اتاق... امير شروع به ماساژ قلب مامان داد و من و عسل رو كه به فرياد جلوي كارش رو مي گرفتيم پرت كرد تو اتاق و درب رو بست... عمه بزرگم با عمه كوچيكه بابام از راه رسيدن.. در عرض نيم ساعت اورژانس رسيد... من و عسل تا اورژانس بياد فرياد مي كشيديم و گريه مي كرديم.. اونقدر سرمون رو به ديوار كوبيده بوديم كه چند جائيش ورم كرده بود... اورژانس كه اومد من داشتم ماساژ قلبي مي دادم و به عسل مي فهموندم كه عزيز فوت كرده اينا مي خوان ما شوكه نشيم مي گن نفس مي كشه... اورژانس خيلي ساده جلوي ما گفت: علائم حياتي نداره.. عسل مونده بود كه يعني چي...!!! با لبخند تلخ و داغونم بردمش تو اتاق و آرومش كردم و گفتم كه دروغ مي گن... هيچي نيست... اما فهميد... يكي يكي به همه خبر داديم.. من به داداش امير"ايمان" زنگ زدم و بهش گفتم كه عمه ات فوت شده... و بعدش به اون يكي پسر دائي ام گفتم.. عمه كوچيكم كه رسيد دم درب ايستاده بودم.. ما رو كه ديد گفت: چي شده؟ كه يه هو عسل گفت: عزيز مرده.. همون دم درب عمه ام افتاد... چندنفري نتونستيم نگه اش داريم.. اون شب رفتيم خونه و هر دو غسل مس ميت كرديم.. دنيا پيش چشمام تيره و تار بود.. ديگه نتونستم گريه كنم تا اينكه پريشب رفتيم خونه عمه بزرگم كه اونجا بمونيم چون خيلي مهمان داشتيم.. اونجا بود كه چشمم به تصبي مامان افتاد كه اين مدت همش تو دستاش بود.. مثه وحشي ها فرياد كشيدم و بهش حمله كردم و عمه ام هم فهميد و پريد كه اون زود تر برش داره.. دعوا لفظيمون بالا گرفت تا اينكه قاطي كردم و چهل دقيقه خودم و عمه ام و وست عمه ام و عسل و پسر عموم رو مي زدم... گريه مي كردم.. فوش مي دادم به خدا و پيغمبر... همش مي گفتم: خدا لعنت به تو مگه چه گناهي كردم كه داري اين سرنوشت رو برام رقم مي زني؟! بعدش عمه كوچيكه بابام با عمه كوچيكه خودم و اون يكي پسر عمو ام اومدن دنبالم و شبانه بردنم خونه خودمون.... اينجا هم چنان زار مي زدم كه وحشت همه رو گرفته بود.. اين مدت دست راستم به حد مرگ درد داره و به خاطر گريه نكردن بدتر هم مي شه... تا انكه ديروز مامان رو آوردن خونه و بعد برديمش امام زاده و زير پاي بابا بزرگ خوبم به خاك سپرديمش... وقتي برديمش قصار خونه منم رفتم تو.. شستمش... صدر و كافورش به تن منم خورد.. همش بالا سرش رو نگاه مي كردم و مي گفتم: مامان نذاري منم خفت و خار بشم.. منم زود ببر پيش خودت.. مي دوني طاقت ندارم.. تو كه دلت نمي خواست تنها بمونم..اشك بريزم.. غصه بخورم.. كفنش كردم... و برديمش بيرون ... روي قبر بابائي دست كشيدم و گفتم: هر دوتاتون تنهام گذاشتين.. به اميد كي؟! به اميد چي؟! گذاشتنش تو خاك.. چقدر خونش قشنگ بود.. بو گل مي داد... همش مي دويد... اصلا نفهميدم كي چرخوندنش دور امام زاده و كي گذاشتنش تو قبر... اولين مشت خاك رو ريختم تو قبرش... هفت قدم دور شدم و برگشتم... آره ماماني خوبم هم رفت... اومديم خونه دارم از دست درد مي ميرم... از روزي كه مامان مرده همش لورازپام و پروفن و استامنفون و از اين جور چيزا خوردم و آمپولاي آرام بخش مختلف زدم... الانم چسب درد گرفتم تا ببينم اين چطوري مي تونه دردم رو بهتر كنه.... دستم مثه فلج ها لمسه.. الانم زياد روش كنترل ندارم... به قول پسردائي ام مثه كاسپر روح سرگردان شدم.. همش سيگار مي كشم.. همش قرص مي خورم.. شايد نفهمم كه چي به چيه... كه چي شده.. چه بلاي سر ما اومده.. امروز بابام نشسته بود تو حياط زار مي زد.. به هيچ كس اجازه نداد بره طرفش اما تا من رفتم بغلم كرد و آروم شد... الانم همه رفتن مراسم سوم و هفتش.... منم آواره ترين شدم.. بايد برم انديمشك زندگي كنم... ديگه اينجا هم تخته تا وقتي كه بتونم برگردم... واسه اين نكبتي خدا ذليل كرده دعا كنيد تا خودكشي نكنه... چون بدجور افتضاح مستعده....يا خدا....
| Design By : Night Skin |


