<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دخترک باکــره</title>
<link>http://bakereh.blogfa.com/</link>
<description>اسپیکرها خاموش.زیر13سال واردنشوید</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 17 May 2009 18:10:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>من اومدم مرخصی به تهران</title>
<link>http://bakereh.blogfa.com/post-800.aspx</link>
<description>من خیلی زندگی سختی رو می گذرونم...یه روز همه رو براتون می نویسم اما حالا وقتش نیست چون نمی تونم بیام نت&lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;&lt;p&gt;+ای بابا من اندیمشک الان زندگی می کنم و دارم همه سعیم رو می کنم تو کنکور قبول شمُ فدات بشم حمید. روح سوار آخرش هر دوشون میمیرن!! محمدرضا وبت با کیفیته!هومن مثل همیشه عالی بود... همین که می بینم بیشتر از قبل بهم سر می زنی می فهمم چقدر تو فکرمی! و این خیلی احساس قلقلک جذابی بهم می ده.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 17 May 2009 18:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bakereh&amp;postid=800</comments>
<dc:creator>bakereh</dc:creator>
<guid>http://bakereh.blogfa.com/post-800.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نسخ!!</title>
<link>http://bakereh.blogfa.com/post-799.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 555px; HEIGHT: 486px&quot; height=922 alt=&quot;طراحی خودمه&quot; hspace=0 src=&quot;http://i39.tinypic.com/2llodhu.jpg&quot; width=1104 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt; </description>
<pubDate>Thu, 07 May 2009 17:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bakereh&amp;postid=799</comments>
<dc:creator>bakereh</dc:creator>
<guid>http://bakereh.blogfa.com/post-799.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>!</title>
<link>http://bakereh.blogfa.com/post-798.aspx</link>
<description>هاراگیری کرد به خاطرم..!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;! :کی؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگی!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 May 2009 14:58:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bakereh&amp;postid=798</comments>
<dc:creator>bakereh</dc:creator>
<guid>http://bakereh.blogfa.com/post-798.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من اینجام</title>
<link>http://bakereh.blogfa.com/post-797.aspx</link>
<description>اينجا آينه ها تو رو به تو نشون نمي دن، اينجا چوبه ي داره تنبيه انحراف، اينجا آبرو سي ديه تو دست بچست، اينجا دين من توجيه كثافت كاريه منه، اينجا صف اول نماز پست و مقامه، اينجا ريش بزار يقه ببند كارت رو قلتكه، اينجا بچه ي ده ساله قمه به دسته، ببین این مملکتمه، چقده پسته!&lt;BR&gt;کاری به سطر بالا ندارم.. سطر بالا عقده های واقعی من و بهرام و شاید همه ی جوونای ایرانی و بدبخته که گیر چنین مملکت گرگ صفتی افتادن، اومدم یکمی از خودم و مدتی که نبودم و چی کار می کردم بگم و برم.. اینجا نمی تونم بیام اینترنت واسه همین این متن رو نوشتم تا برای آنی ( یک زمانی اگر آنلاین شدم) که آنلاین شدم بذارم.. امروز فکر کنم 5 اردیبهشت هستش،چی بگم از کجا بگم؟! دردم رو با کیا بگم؟! از روزی که اومدم زندگی برام عوض شده.. اینجا انگار زندگی خیلی تغییر کرده.. فکر می کردم من شدم همونی که دوست داشتم همیشه باشم، یه خانواده و یه خونه ی لوکس که همیشه دوست داشتم توش زندگی کنم.. اینجا دیگه قهوه نمی خورم اما بازم تلخم، اینجا دوست پیدا کردم اما هنوز از توی کالبدم احساس تنهائی می کنم، اینجا همونی نیست که می خوام، اینجا فقط یه پله برای بالا رفتن، یه محرک برای پرت شدن به بالا هستش و من از این پله و محرک برای پرت شدن به آینده ی که خودم می خوام بسازم استفاده می کنم. راستی بگم از عید که اونقدر شلوغ بود که نمی تونستیم نفس بکشیم.. 30 یا 40 نفر مهمون برامون اومد که همشون چند روزی موندن، یعنی دقیقا تا روز 11 فروردین ما مهمون همیشگی تو خونه داشتیم، گاهی شب ها من تو آشپزخانه می خوابیدم با این که خونه ی بزرگی داریم، اینجا طبق قوانینش دیگه موبایل ندارم و نت و چت رو ترک کردم، اینجا من شدم چیزی که می خوان باشم آخه چاره ی دیگه ی ندارم، می دونم هرچی تلاش کنم همونه همون دختر خوب واسه خانواده جدیدم نمی شم اما بلاخره یه زره که شدم؟! شما فکر کنید شدم دلم نشکنه!!! آقا دلم برای تهران و محلمون تنگ شده، اصلا یه وضعیتی نمی دونی که!!! دلم برای محل کارم و ناشرم و همه ی اونای که باهاشون کار می کردم تنگیده حتی آقای &quot;....&quot; که کلی ازش بدم می اومد! دلم برای بابام و عمه هام و عسل مهربونم تنگ شده! کاش اون روزا یه بار دیگه تکرارشن که جمع می شدیم دور هم و باهم می زدیم و می رقصیدیم و کلی فیلم می گرفتیم با گوشی هامون، کاش اون موقع ها بیاد و یه بار دیگه با دختر دائی هام و ایمان بریم بیرون، با ایمان یه شب دیگه زیر بارون بریم بیرون و بشینم و خیس بشیم و سیگار بکشیم، با حمید بریم و کلی توی جمهوری و نواب بچرخیم و از روی نرده های بلند بین لاین های چپ و راست میدان انقلاب بپریم و هرهرمون همه ی عابرها رو متوجه ی خودش کنه! آخ چقدر روزای قشنگی بود که زود گذشت! مدتی که کار می کردم احساس می کردم دنیا مال منه اما با سکته و فوت مامان همه چیز از روزهای قبل از کار کردنم هم بدتر شد! شاید تنها چیزی که حالا شادم می کنه دیدن چنتا کلیپ از تهی و ساسی مانکن باشه! ببین کارم به کجا رسیده! البته شوخی کردم، الان من فقط درس می خونم و ترقی خودم فقط خوشحالم می کنه، اینجا من عقلم بزرگ شده! اینجا دیگه عشق و عاشقی و داشوقی و این کوفت و زهر مارها رو گذاشتم کنار، این ها سال های سال من رو از زندگی عقب انداختن! اینجا به من می گن هیشگی چشم دیدنم رو نداره!! می دونم... مشکلات اینجا اومدنم هر روز داره بیشتر از قبل خودش رو نشون می ده اما من دارم هر روز قوی تر می شم تا باهاشون بجنگم و می خوام پیروز این جدال نا برابر بشم تا به همه ی دنیا ثابت کنم و اول هم به خودم این رو اثبات کنم که می شه خودم رو از هیچ به همه جا رسوند، اراده ام هر روز داره قوی تر می شه من به این رفوضه های آنی توی زندگی پر از پیچ و خم و جدال نابرابرم کنار می یام و بازم مبارزه می کنم و موفقیت حتما با کسی هست که به خدا توکل کنه و ایمانش رو قوی کنه و از خدا فقط کمک بخواد و به نیروی قوه ی خودش تکیه کنه، سخته از نو ساختن و پرورش دادن و بالیدن! اما خدا می دونم بهم کمک می کنه. تازگی احساس می کنم بدجوری تو حچل زندگی گیر کردم، تازگی فهمیدم نمی شه مرد، یعنی من یکی که جراتش رو ندارم که بمیرم، باید زندگی کنم، عذاب عالمه زندگی کردن، اما بایدیه چاره ی دیگه نیست... . تو این مدت گاهی فقط می تونستم کامنت هام رو بخونم اما هیچ وقت نمی تونستم بهشون جواب بدم اما از همه عذر خواهی می کنم&lt;BR&gt;هومن: خیلی بامعرفتی رفیق، خیلی! هومن دلم می خواد بیشتر ازت بدونم، مثله یه علامت سوالی تو کلم، یه علامت سوال که نمی دونم چه جوری حلش کنم، هومن عزیز، من شاید به ظاهر بزرگ نشدم و همون آوا یا ناشناس یک سال و چند ماه پیشم اما بخدا خیلی بیشتر از اون روزا احساس بزرگ شدن دارم چون خیلی چیزا رو لمس کردم و خیلی از اتفاقاتی که واسه همه ی دخترا غیر قابل باوره تجربه کردم، حالا من اندازه یه زن پخته می مونم اما با یه کمی لنگیدن که به مرور زمان درست می شه، چند ماه پیش به وبلاگت سر زده بودم هنوز هم هیچ پستی نذاشته بودی و من رو ناامید کرده بودی، اما این جملات خلاصه ی مبهم که کاملا درکشون می کنم بهم قوت قلب می ده! نمی دونی وقتی امروز(2 اردیبهشت) برای 5 دقیقه آنلاین شدم و بین اون همه کامنت، کامنت تو رو دیدم چه احساسی پیدا کردم، قلبم فشرده شد انگار قلبم رو گذاشتن توی مشتشون و مداوم فشارش می دادن و عذاب می کشیدم! شاید این احساس واسه اینه که من رو یاد اون زمان های می اندازی که خیلی ناامید بودم و تازه از فوت امیر چند ماهی می گذشت اما حالا با وجود بیشتر شدن مشکلات بی شمارم باز هم خودم رو به بدبختی اون موقع نمی دونم شاید حالا دوستانی مثله تو رو دارم و اون موقع هیچ کس رو نداشتم، درکم که می کنی هم فکر؟ می دونی تو نمونه والائی از انسانیتی، تو خوبی و واقع بین و مهربان که خیلی درک بالائی داری و در تمام مراحل زندگی که بهت احتیاج داشتم با یک کامنت به کمکم آمدی، تو خوبی و این تمام اعتراف احساساتم نسبت به توئه درست مثله اعترافی که نسبت به صالح یکی از هم وبلاگی ها و دوستای خوبم کرده بودم: «و تو خوبی و این همه ی خوبی هاست»&lt;BR&gt;حمید کچل خودم: حمید بی مزه نشو که اصلا دوست ندارم به دوریمون فکر کنم، خیلی دلم برات تنگ شده اما قسمت اینجوری خواسته دیگه! تو برام همیشه حمید رفیق نیمه شب هام و دم دمای صبحم و بهتره بگم رفیق بیست و چهارساعت شبانه روزم می مونی! من همیشه یادم می مونه که به خاطرت اومدم ایستگاه نواب و زیر بارون نیم ساعت منتظرت موندم و هیچ وقت یادم نمی ره که چطور با هم زندگی می کردیم، شاید معنی کامل یه دوست خوب رو ندونم اما به طور حتم تو بهترین دوست من در تمام دوران زندگیم و دوران مجردیم و تنهائی هام بودی و هستی، راستی من هنوز بهت فکر می کنم تو چی؟! ( خیابون دائیم اینا یادته؟! شکه شدی؟! یادت اومد؟! همون روزی که باهم رفته بودیم پارک و کلی باهم تو پارک عکس گرفتیم و .... من دلم می خواد اون بعد از ظهر تو اون خیابون خلوت و نیمه تاریک دوباره تکرارشه... و البته بازم مطمئن باش شکه ات می کنم!!!!!!!!!!!) &lt;BR&gt;علی: بسه! دیگه نمی خوام بشنوم! خودت رو به خریت زدی یا من رو خر فرض کردی احمق؟! همه ی متنهات رو خوندم لطف کن و دیگه برام کامنت نذار! ازت متنفرم می فهمی؟! همینه مشکل منم همینه که نمی فهمی !! هرچی بین من و تو بود تموم شد! تموم!&lt;BR&gt;همایون عزیزم: ببخشید عزیز که جواب کامنت هات رو ندادم به خدا هنوز فرصت نکردم ایمیلم رو چک کنم! بابت همه چیز ازت عذرخواهی می کنم اینم برای تو ای یارجفا کرده پیوند بریده&lt;BR&gt;این بود وفاداری و عهد تو ندیده...هنوز هم باقی به حال خویش... تو هم مثل من! &lt;BR&gt;داداش امید خودم که خودش می دونه با کی ام: هنوز نیومدم کرمانشاه اما یه روزی می یام اگه حتی نتونم ببینمت و دیگه هیچ رشته ای اتصالی ما رو به هم ربط نده و کاملا از هم بی خبر باشیم، تو می دونی که تو قلب خواهرت جا داری، تو می دونی که من عاشق مهربونیاتم و عاشق دیوونه بازی ها و رویاهای بزرگت و رویات...! راستی من اصلا عادت ندارم نمک بریزم تو کفش کسی!!! ( دروغ سیزده بود!) &lt;BR&gt;محمدرضای گل: نمی دونم تو کی هستی و چرا به من توجه می کنی اما ازت ممنونم که با کامنت هات فهموندی کسانی تو این دنیا هستند یاد من باشند و بهم فکر کنند حتی اگه من رو ندیده باشند و حتی یه بار هم باهام چت نکرده باشند. صالح: فقط یه گل؟! سهم من از شبای خاطره این بود؟! سهم من از شعرای بی قافیه ی رویائی تو «او و او» همین بود؟! شایدم دیگه اون دخترک باکره ی نیستم که گونه هایم رو توصیف می کردی و چشمهایم را به وصف می کشیدی و صورتم را چون الهه ی باد به تحریر می بردی. آماریس اینجا تو مملکت من عصمت بوی نا می ده! اینجا عشق بوی کثافت می ده! اینجا فقط باید گرگ بود و بس اگه بره باشی گرگ صفتت می کنن اگه حتی نخوای! مثله چیزی که حالا هستی و هستم!&lt;BR&gt;سحر خوشحالم که یک سال به پختگی و چشیدن طعم خوش زندگی نزدیک شدی، امین بی معرفت خودتی!!! درسا هنوزم شیطونی مثله اون موقع هات، رویا دلم برات تنگیده بچه! شقایق مهربونم من هنوزم به فکرتم گلی خانوم، دیلاق پتیاره = عوضم کردن بخدا! من این جوری نبودم تو بیمارستان عوض شدم!(اف تاتو منگل): هر چی تو این مدت گفتی خودتی، من چیزای که تو متنام می نویسم رو با چشام دیدم، زندگی عوضت می کنه ببین چند بار می گم احمق!!!!! روح سوار مهربان: گلم مرسی که بهم مداوم سر می زنی، نه من تازگی ها مشهد نرفتم عزیز و این بی معرفت 18 عیار کورش: برو دیگه دوستت ندارم داداش بد!!! علی مامان و بابا!!: تو یه هم خون بدی جدا!! بابا ما هر دو جنوبی هستیما! ترسیدی اومدم اندیمشک بیام پیشت که دیگه سر نزدی؟! داداش وحیدت!: من سه تا دوست به نام وحید دارم همشونم واسم عزیزند. می دونید الکی دارم گله گی می کنم  !! فقط خواستم بگم که همه ی کامنت هاتون رو خوندم و به همتون فکر می کنم.&lt;BR&gt;اینم واسه بابابزرگ مهربونم،امیر خوبم و مادر بزرگی که تا آخرین لحظه ی مرگش بهم درس زندگی داد(خدابیامرزتتون):&lt;BR&gt;(آهای تو که به خوابی عمیق و سرد رفتی، تو قلبا سبز ماندی، اگر چه زرد رفتی، کنار خاطراتم، با تو همیشه خندست، طرحی که از تو دارم شبیه یک پرندست، شب و روز پیش منی، تو هنوز پیش منی، تو هنوز تو سفره ی دل درویش منی، هرجا که باشی خوبه، روشن و بی غروبه، غمی نداره تا به قلب تو بکوبه، تو اوج هر بی کسی، همیشه سبز و زنده، بدون دلواپسی پر بزن ای پرنده ) (آرزومه که یه لحظه رو به روی من بایستی آخه قلبم نگرونه توی شهری که تو نیستی، تو خیال کن آدمائی همه دنیا توی شهره، توی شهره بی تو اما دلم با همه قهره.. توی شهری که تو نیستی همه جا رو غم گرفته، هر کجا رفتی صدام کن عزیزم دلم گرفته، شدم اون غریبه ی که تو نباشی نمی ارزه دارم از نفس می افتم مثه یه گیاه هرزه..)&lt;BR&gt;خیلی دلم پره از دنیا، زیاد گریه می کنم و اشکام رو هدیه می دم به روح قشنگ مهربون نازنینام که با رفتنشون عاطفه رو تو وجودم با خودشون بردن و من موندم و یه غم بزرگ رفتنشون و کابوس نبودنشون واسه همیشه، تو سه سال بهترین کسای زندگیم رو از دست دادم... اما تازه اول راهم، شاید اینا همش کار خداست تا بهم بفهمونه بسه هر چقدر ضعیف بودی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینم آخرین شعری که سرودم:&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شبح تلخ غزل بازهم چشمانم را گشوده...&lt;BR&gt;دلم تاوان این قنج رفتن راندارد...&lt;BR&gt;مگر تاوان این قصه ی قهوه مانند...&lt;BR&gt;سالار شب نشینیست؟&lt;BR&gt;مذاقم بد مینشیند..&lt;BR&gt;پاره شده..&lt;BR&gt;شاید می خواهم که پاره شود...&lt;BR&gt;سکوت می کنم مابین غمی از هیچ و مردگی ققنوس های زیر آتش&lt;BR&gt;افکارم... بدمخشوش است...&lt;BR&gt;خیره ست... پاهای ذهنم تاول زده اند.. کتانی های فکرم سوراخ است...&lt;BR&gt;زمستان افکارم خیلی بادوام شده...&lt;BR&gt;پادزهری باید ساخت برای طفل نوپای غم هایم...&lt;BR&gt;خاک وجودم بهاری نیست...&lt;BR&gt;مگر زمستان رفتنی نشد؟!&lt;BR&gt;موش کور شدیم... هیچ می بینیم و داغ می خوریم..&lt;BR&gt;و جوم نمی خوریم.. سکوت می کنیم و هیچ می بوسیم..&lt;BR&gt;ابرک من و تو و ما... ابرک حسرت دیگر نیست...&lt;BR&gt;ابرک ما، ابرک پوچی و رذالت است...&lt;BR&gt;مثل قاصدک خالیست...&lt;BR&gt;مثل شلاق صدومین بار نامحسوس...&lt;BR&gt;مثل سوز آخر سرما قابل باور...&lt;BR&gt;مثل باغچه ی کوچک خاطرمون... گل رز پرپر...&lt;BR&gt;باید شقایق بود... باید شقایق ماند.. باید هم نفس شقایق خواند...&lt;BR&gt;باید هم بوی ستاره ها نعره کشید و کتیبه ی سردر ابر گذاشت...&lt;BR&gt;شفاف بماند... کدر شدم... هیچ را می پرستم..&lt;BR&gt;نه.. نه.. نمی پرستم.. جای برای پرستش نیست.. شاید باید کافرشد...&lt;BR&gt;شاید باید از نو نوشت.. نو نوشت را..!!&lt;BR&gt;شاید باید فرشته بود... مابین فرشته ها...&lt;BR&gt;شاید باید ابلیس بود.. مابین شیاطین...&lt;BR&gt;و مابین این رو... آدم!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;..................................&lt;BR&gt;کاش امروز و دیروز نبود...&lt;BR&gt;کاش آن روز که مرا می دیدی...&lt;BR&gt;نور خورشید چشمانت را زده بود....&lt;BR&gt;کاش آن روز که می ساختم شنلی ....&lt;BR&gt;می فروختم به شنل فروش دور گرد....&lt;BR&gt;کاش آن روز برفی و سرد بود تا...&lt;BR&gt;می نوشتم  رو یخ درد و دلم...&lt;BR&gt;کاش آب می شد آن روز کتبیه ی یخی...&lt;BR&gt;کاش شربتی می خوردم از شهد گل...&lt;BR&gt;تو نمی دیدی لبخند تلخ و رویائی من...&lt;BR&gt;کاش می کشیدم سورمه به لبخند نگام...&lt;BR&gt;نمی دیدی تو ،غم محو تو چشام...&lt;BR&gt;کاش از اول بی روح می کشیدم تصویر...&lt;BR&gt;تا نبینی گونه های سرخ و هوس آلودم...&lt;BR&gt;کاش می کشیدم چادری بر سر خود...&lt;BR&gt;می کردم پنهان رنگ خرمائی موهایم را...&lt;BR&gt;کاش نام این بستر غم آلودم سبب کنجکاوی نبود...&lt;BR&gt;کاش آن روز که گفتی مرا دوست می داری ...&lt;BR&gt;مرده بودم ... شرم بر دل سنگم باد...&lt;BR&gt;ننگ بر احساس سربی و غم آلود بی رحمانه ی خویش...&lt;BR&gt;ننگ باد بر صورت غم آلود و حیله گرم...&lt;BR&gt;مرگ خوش باشد بر این دل سنگ دلم...&lt;BR&gt;خوش گوارا باشد شراب سرد میخک مرگ...&lt;BR&gt;مرگ باد بر تو ای شومِ چهره قشنگ...&lt;BR&gt;خوش باشد بر من نوشیدن میخک...&lt;BR&gt;گوارا باد بر وجود سرد و نفرینی من...&lt;BR&gt; چه خوش گفت صالح: &quot;و تنهائی را احساس کن...&quot;&lt;BR&gt;بیا بنگر نفرین غم آلودت را...&lt;BR&gt;پازل هایم گم شد و تنها شدم...&lt;BR&gt;باز هم گفت صالح:&quot;و از حریص بودنت...&quot;&lt;BR&gt; حریص نوشیدن میخک مرگ؟!&lt;BR&gt;تو غم آلود کنار پنجره ای اتاقت می گوئی:&lt;BR&gt;&quot;تو وصف مرا پاک میکنی و من خوشحال میشوم که وصف من دیگر تو را ارضاع نمیکند&lt;BR&gt;و دنبال وصف تازه ای میگردم.&lt;BR&gt;موهای خرمایی تو مثل رنگ  تنهایی &lt;BR&gt;ابروان تراشیده ات پر از تماشا کردن رویا&lt;BR&gt;و چشمان تو مثل خیالهای شب من زیباست.&quot;...&lt;BR&gt;ومن اینجا می خوانم با غم ...نفرین به من...&lt;BR&gt;عطر  نگاهت بر نوشته ها پیداست و من...&lt;BR&gt;خیره شدم به عطر های رنگارنگ روی میز...&lt;BR&gt;چشم بگردان تاببینی...بنگر...&lt;BR&gt;رنگ آسمان همه جا این رنگ نیست...&lt;BR&gt;بخدا که رنگ آسمان همه جا این رنگ نیست...&lt;BR&gt;همه جا اینقدر زشت و بد رنگ نیست...&lt;BR&gt;نقش مرگ اینجا لب تاقچه ی مسلوبم...&lt;BR&gt;سایه افکنده تا بگیرد روح مه آلودم...&lt;BR&gt;می روم... فرصت ماندن تنگ است.. .&lt;BR&gt;می روم جای من اینجا دگر نیست بخدا...&lt;BR&gt;مادر خوبی نبودم شنلم افتاد...&lt;BR&gt;باد بردش از سر دیوار غم رد شد...&lt;BR&gt;آینه ای اقبالم شکست... &lt;BR&gt;و....&lt;BR&gt;جنین بیست و یک هفته ام افتاد...!!!!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 May 2009 16:17:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bakereh&amp;postid=797</comments>
<dc:creator>bakereh</dc:creator>
<guid>http://bakereh.blogfa.com/post-797.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://bakereh.blogfa.com/post-796.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببخشید که نگرانتون کردم اما نمی تونم بیام نت فعلا اما خوبم و سرحال قربون همتون برم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 18 Apr 2009 06:29:55 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bakereh&amp;postid=796</comments>
<dc:creator>bakereh</dc:creator>
<guid>http://bakereh.blogfa.com/post-796.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من هنوز پابرجام</title>
<link>http://bakereh.blogfa.com/post-795.aspx</link>
<description>دعا کنید تو کارمون موفق بشیم ازهمتون مچکرم که فراموشم نمی کنید</description>
<pubDate>Thu, 12 Mar 2009 23:06:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bakereh&amp;postid=795</comments>
<dc:creator>bakereh</dc:creator>
<guid>http://bakereh.blogfa.com/post-795.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه دالی دیگه!!</title>
<link>http://bakereh.blogfa.com/post-794.aspx</link>
<description>سلام اومدم بگم که الان رسیدم تهران، خیابون جیهونم و می خوام بخوابم فردا کلی کار سرمون ریخته دعا کنید که موفق بشیم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلم واسه همه منجمله درسا،محمدرضا،هومن،صالح،امید،همایون و خیلی های دیگه تنگیده ماچ ماچ&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 03 Mar 2009 22:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bakereh&amp;postid=794</comments>
<dc:creator>bakereh</dc:creator>
<guid>http://bakereh.blogfa.com/post-794.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یه دالی کوچولو واسه تو!</title>
<link>http://bakereh.blogfa.com/post-793.aspx</link>
<description>سلام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خوبم و خیلی نگران دوستای خوبم هستم همه رو می گم.. الان اندیمشک هستم و زندگی روی خوش می بینه دعام کنید &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Mar 2009 20:46:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bakereh&amp;postid=793</comments>
<dc:creator>bakereh</dc:creator>
<guid>http://bakereh.blogfa.com/post-793.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Dg NEMITONAM  BIAM FELAN</title>
<link>http://bakereh.blogfa.com/post-792.aspx</link>
<description>Khili delam vase dosta ghadimi va jadidam tangide,alan bokan hastam dar azarbaijane gharbi. Halam khob nabod ama ba in mosaferat behtar shodam.Hameie saiam ine ke afsordegim bishtar az in nashe,vaghti miomadim ba peraid omadim az andimeshk ta bokan taghriban 700 kilometri mishe,az kermanshah va sanandaj rad shodim,ba peraid ham bar migardim.vaghti az kermanshah rad mishodim be yade soli golam bodam va dost dashtam biam roie mahesh ro bebinam.Az hamid jon mamnonam ke tasliat goft,az ashkan ham mamnonam,mohamadrezaie aziz nazaratet ro khondam,felan sim kart nadaram ,simam ro shekondam.dosteton daram bekhoda khili tahamolam ziad shode mersi babate mehraboni haton,alan ba goshi omadam net felan dastresi nadaram. </description>
<pubDate>Fri, 06 Feb 2009 19:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bakereh&amp;postid=792</comments>
<dc:creator>bakereh</dc:creator>
<guid>http://bakereh.blogfa.com/post-792.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رفتم... بای</title>
<link>http://bakereh.blogfa.com/post-791.aspx</link>
<description>وقتي اومدم تو اتاق ديدم مامان سرش رو يوري گذاشته و از گوشه دهنش آب بيرون اومده... يكمي بهش نگاه كردم ديدم هيچ تكوني نمي خوره.. نفس نمي كشيد.. فرياد كشيدم:عسل..؟؟! &lt;BR&gt;عسل كه اومد اونم ناباورانه يكمي به عزيزش نگاه كرد و بعد با جيغ و هيجان به سوي گوشي خودش و من پريد تا هرچه سري تر به كسي خبر بده.. مثه ديوونه ها گاز اكسيژن رو روي تراكشنش گذاشتم و فرياد كشيدم: امير آقا كمك....&lt;BR&gt;امير صاحب خاونه عمه ام از حياط با تعميركار آب گرمكن اومدن تو اتاق... امير شروع به ماساژ قلب مامان داد و من و عسل رو كه به فرياد جلوي كارش رو مي گرفتيم پرت كرد تو اتاق و درب رو بست... عمه بزرگم با عمه  كوچيكه بابام از راه رسيدن.. در عرض نيم ساعت اورژانس رسيد... من و عسل تا اورژانس بياد فرياد مي كشيديم و گريه مي كرديم.. اونقدر سرمون رو به ديوار كوبيده بوديم كه چند جائيش ورم كرده بود... اورژانس كه اومد من داشتم ماساژ قلبي مي دادم و به عسل مي فهموندم كه عزيز فوت كرده اينا مي خوان ما شوكه نشيم مي گن نفس مي كشه... اورژانس خيلي ساده جلوي ما گفت: علائم حياتي نداره.. عسل مونده بود كه يعني چي...!!! با لبخند تلخ و داغونم بردمش تو اتاق و آرومش كردم و گفتم كه دروغ مي گن... هيچي نيست... اما فهميد... يكي يكي به همه خبر داديم.. من به داداش امير&quot;ايمان&quot; زنگ زدم و بهش گفتم كه عمه ات فوت شده... و بعدش به اون يكي پسر دائي ام گفتم.. عمه كوچيكم كه رسيد دم درب ايستاده بودم.. ما رو كه ديد گفت: چي شده؟ كه يه هو عسل گفت: عزيز مرده.. همون دم درب عمه ام افتاد... چندنفري نتونستيم نگه اش داريم.. اون شب رفتيم خونه و هر دو غسل مس ميت كرديم.. دنيا پيش چشمام تيره و تار بود.. ديگه نتونستم گريه كنم تا اينكه پريشب رفتيم خونه عمه بزرگم كه اونجا بمونيم چون خيلي مهمان داشتيم.. اونجا بود كه چشمم به تصبي مامان افتاد كه اين مدت همش تو دستاش بود.. مثه وحشي ها فرياد كشيدم و بهش حمله كردم و عمه ام هم فهميد و پريد كه اون زود تر برش داره.. دعوا لفظيمون بالا گرفت تا اينكه قاطي كردم و چهل دقيقه خودم و عمه ام و وست عمه ام و عسل و پسر عموم رو مي زدم... گريه مي كردم.. فوش مي دادم به خدا و پيغمبر... همش مي گفتم: خدا لعنت به تو مگه چه گناهي كردم كه داري اين سرنوشت رو برام رقم مي زني؟! بعدش عمه كوچيكه بابام با عمه كوچيكه خودم و اون يكي پسر عمو ام اومدن دنبالم و شبانه بردنم خونه خودمون.... اينجا هم چنان زار مي زدم كه وحشت همه رو گرفته بود.. اين مدت دست راستم به حد مرگ درد داره و به خاطر گريه نكردن بدتر هم مي شه... تا انكه ديروز مامان رو آوردن خونه و بعد برديمش امام زاده و زير پاي بابا بزرگ خوبم به خاك سپرديمش... وقتي برديمش قصار خونه منم رفتم تو.. شستمش... صدر و كافورش به تن منم خورد.. همش بالا سرش رو نگاه مي كردم و مي گفتم: مامان نذاري منم خفت و خار بشم.. منم زود ببر پيش خودت.. مي دوني طاقت ندارم.. تو كه دلت نمي خواست تنها بمونم..اشك بريزم.. غصه بخورم.. كفنش كردم... و برديمش بيرون ... روي قبر بابائي دست كشيدم و گفتم: هر دوتاتون تنهام گذاشتين.. به اميد كي؟! به اميد چي؟! گذاشتنش تو خاك.. چقدر خونش قشنگ بود.. بو گل مي داد... همش مي دويد... اصلا نفهميدم كي چرخوندنش دور امام زاده و كي گذاشتنش تو قبر... اولين مشت خاك رو ريختم تو قبرش... هفت قدم دور شدم و برگشتم... آره ماماني خوبم هم رفت... اومديم خونه دارم از دست درد مي ميرم... از روزي كه مامان مرده همش لورازپام و پروفن و استامنفون و از اين جور چيزا خوردم و آمپولاي آرام بخش مختلف زدم... الانم چسب درد گرفتم تا ببينم اين چطوري مي تونه دردم رو بهتر كنه.... دستم مثه فلج ها لمسه.. الانم زياد روش كنترل ندارم... به قول پسردائي ام مثه كاسپر روح سرگردان شدم.. همش سيگار مي كشم.. همش قرص مي خورم.. شايد نفهمم كه چي به چيه... كه چي شده.. چه بلاي سر ما اومده.. امروز بابام نشسته بود تو حياط زار مي زد.. به هيچ كس اجازه نداد بره طرفش اما تا من رفتم بغلم كرد و آروم شد... الانم همه رفتن مراسم سوم و هفتش.... منم آواره ترين شدم.. بايد برم انديمشك زندگي كنم... ديگه اينجا هم تخته تا وقتي كه بتونم برگردم... واسه اين نكبتي خدا ذليل كرده دعا كنيد تا خودكشي نكنه... چون بدجور افتضاح مستعده....يا خدا....&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Wed, 31 Dec 2008 11:31:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bakereh&amp;postid=791</comments>
<dc:creator>bakereh</dc:creator>
<guid>http://bakereh.blogfa.com/post-791.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
